بهش نگفتم " به تو چه خب " ؟؟ - تاریخ: 1396/1/5 ساعت: 7:40
شاکی بود از اینکه فلانی که پنج شش ماه پیش خانه اش را شسته و رفته و تکانده ،،چرا دم عید هم مجددا خانه تکانی کرده ؟؟چرا خب ؟ اوووف ...مردم چقدر مشکل و دغدغه !! دارند توی زندگی هایشان ...
دوم فروردین - تاریخ: 1396/1/4 ساعت: 5:37
+ سفره هفت سینم را تازه چیدم :))و الان آمدم خدمت شما عرض کنم که : سال نو مبارک !و برایتان تعریف کنم که یک روز صبح بلند شدم دیدم حبه دمر خوابیده ، بعدتر دیدم می تواند توی خواب به پهلو شود و مثل آدم بزرگها دستش را می گذارد زیر سرش و می خوابد...اصلا هم لوس و بی مزه نیست که بگویم من بابت همین
از قوانین نانوشته - تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 3:16
فکر میکنم لازم است هر وبلاگ نویسی  توی وصیت نامه اش -اگر اهل نوشتن وصیت نامه باشد - یا هرجای دیگر ، رمز وبلاگش را بنویسد و بدهد دست یک آدم امین که مثلا بعد از مرگ اش بیاید پست بگذارد که :درگذشت فلانی را به کلیه خوانندگان خاموش و روشن این وبلاگ تسلیت می گویم !!
چرا ؟؟ - تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 3:16
چرا این همه مرگ می بینیم دور و برمان و باز باورمان نمی شود که مرگ مال ما هم هست ؟باور ها ...باااااور !!
تجعلنی بقسمک راضیا قانعا - تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 3:16
یک نگاهی به ساعتی که این پست را گذاشته ام بیندازید تا بعد ...و اما بعد ...ساعت 12شب حبه را با سلام و صلوات و البته یک دور ماشین گردی خواباندیم ، بعد من هی از این پهلو به آن پهلو شدم و دیدم نه خیر ...خوابم نمی آید ...گفتم بلند شوم بروم توی اتاق و یواشکی ! ، - دور از چشم سین - وب گردی کنم ، یکی دیگه !
حبه فروشی ! - تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 3:16
حبه را می خوابانم توی پتوی ژله ای اش و کشان کشان دور می افتم توی خانه و می گویم : بچه دارم بچه !! ...خونه دار و بچه ندار!! ،،زنبیل و بردار و بیار ...بچه فروشی دارم ...بدووو حراجش کردم و...حبه می خندد و چشم می دوزد به مامان دوره گردش :))
در و تخته - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 6:27
این خیلی خوب است که من و سین هردو در مورد خانه تکاتی یک جور فکر می کنیم ،یک جور تنبلانه :))
سین گفت ادای زن های بد رو در نیار !! - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 6:27
دیشب زن غرغروی درونم رفته بود بالای منبر هی غر زد ، ایراد گرفت ، نق زد ، پیف پیف راه انداخت و...سین هم فقط می شنید .هنوز آنقدر داغ نکرده بود که منفجر شود !بعد یک لحظه انگار یکی زد روی شانه ام که " هییییی...اگه سین هم همینطور از آشپزی و خونه داری و بچه داری ات و ترک دیوار و لک روی فرش
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 6:27
بوی بهار می آید و من عااااشق بهارم .بوی عید هم ؟ ...نههه ...چند سالی هست که عید را دوست ندارم ...اصلا عید برای بچه هاست که ذوق لباس نو و عیدی را دارند نه ما آدم بزرگ ها که چشم و هم چشمی خرید و خانه تکانی ، عید را هم از چشممان انداخته .خانه تکانی نکرده ام اما فرش هایمان را شسته ایم ، آنهم به لطف حبه ...
گزارش یک روز برفی - تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 20:13
صبح بلند شدم دیدم برف آمده /می آمد .غصه دار شدم که چطور بروم سرکار ؟ نگفته بودم بهتان که فوبیای لیز خوردن و افتادن روی زمین یخ زده و برفی را دارم ؟ یکبار هم افتاده ام قبل ترها ، که ترس افتاده به جانم .بعد دیدم کارفرمای موقتی پیام داده که امروز نیا .چه مرد نازنینی ! نور به قبرت ببارد مرد -البته بعد ا...
برای کی دعا کنیم ؟ - تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 20:13
می شود آدمیزاد درد و رنج و ناراحتی دیگران را ببیند و کاری نکند؟ درست، دست خیلی هایمان کوتاه است .کاری از دستمان بر نمی آید اما دعا چی ؟ برای هم دعا کنیم لطفا ...برای دخترهای خوب دور و برمان که از خانمی و نجابت و سواد چیزی کم ندارند اما نشده که بشوند خانوم خانه مردی خوب .برای خواهرم و همه دخترهای خوب...
خوب ببینیم - تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 20:13
+حرفی برای گفتن ندارم فعلا .یعنی دارم هاااا..اما دلم نمیخواد اینجا هی غر بزنم .خیلی ها هستند که تا دلت از ماجرایی میگیره و می خوای پیششون درد دل کنی فوری محکومت می کنند به اینکه ناشکری ، قدر نعمت هات رو نمی دونی چه توی دنیای واقعی چه توی اینجا توی مجازستان ...نمی دونم ...نمی دونم راه درست چیه ؟ باید...
با تشکر از سین - تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 20:13
امروز خوشحال ترین زن دنیا بودم به گمانم ...اصلا مگرمیشود اینها را داشته باشی و چشمهایت از شادی دیدنشان برق نزند :)) [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
روز آشپزخونه - تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 20:13
امروز طبق برنامه روز آشپزخونه ست ...یه قسمت از آشپزخونه که نیازه رو باید تمیز کنم ...باید برم سراغ کابینت ادویه جات و حبوبات ...یه شهر جنگ زده است انگار ...توی مهمونی چند شب قبل خدا خدا می کردم کسی اون کابینت رو باز نکنه و به عمق فاجعه کدبانو گری من پی نبره !....بعدا نوشت : شهر جنگ زده آبااااد شد .....
:(( - تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 20:13
سین بعد از ناهار، بچه جیغ جیغو را برداشت برد خانه مادرش ...من باید خوشحال باشم و بپرم روی تخت و تخت بخوابم تا غروب ،،،اما همه حواسم پیش حبه است که الان چه میکند و دیدن آدمهای جدید باعث شده جیغ نکشد یا نه ؟ سین هم تلفنش را جواب نمیدهد این یعنی توی اتاق خانه مادری تخت خوابیده و گوشی را گذاشته روی سایل...
عروس است دیگر ! - تاریخ: 1395/9/27 ساعت: 10:14
اگر قوم شوهر وقت و بی وقت به بهانه دیدن نوه شان زنگ خانه تان را میزنند یا نه کلا اهل سرزده آمدن هستند ؛ بار اول با روی باز در را باز میکنید ؛ بار دوم میگویید خب مهمان حبیب خداست ؛ بار سوم میگویید عیب ندارد فکر کن پدر و مادر خودت هستند ؛ .. بارهای پنج و شش و قس هذا یک جوری میشوید ...آدمیزاد است دیگر ...
دارم اولین بارهای حبه را مینویسم . - تاریخ: 1395/9/26 ساعت: 0:24
چند روز پیش گذاشته بودمش توی کالکسه ؛ خودم هم روی مبل نشسته بودم و نگاهش میکردم .نگفتم بهتان که کالسکه را آورده ایم توی خانه و وقتهایی که حبه بی قراری میکند میگذاریمش تویش و فکر میکنیم داریم توی شانزلیزه قدم میزنیم با بچه ! کجا بودیم ؟! ...نشسته بودم روی مبل روبروی حبه ، حبه هم چشم های درشت اش روی م...
چطور ؟ - تاریخ: 1395/9/26 ساعت: 0:24
سین به حبه میگوید : تو به بابا بگو چشم ...مامان که نمیگه ! خنده ام میگیرد .از اینکه چقدر بعضی از این حرفهای به ظاهر خاله زنکی نی نی سایتی ها درست است .چقدر خوب میشود لا به لای حرفها و توصیه هایشان که قلمبگی و پیچیدگی حرفهای روانشناس ها را ندارد ، مردها را شناخت .بارها آنجا خوانده ام که مردها عاشق شن...
بدون مرخصی ساعتی حتی ! - تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 17:05
یعنی همه مادرها این شکلی اند ؟ اینطور که یک بچه سنجاق شده به روح و فکر و تن دارند که اگر فقط تن بود و شیر می خواست فقط ،شاید اوضاع کمی بهتر میشد .اینکه یک تکه از قلبت را کنده باشند و گذاشته باشند کنار و اسمش بشود بچه و تو می مانی و شیطنت ها و اذیت ها و دلهره های آن بچه و تو می مانی واقعا !!.درمانده ...
رنگی رنگی کامواها ! - تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 17:05
+پاییز فصل بافتنی .یکی دوسالی هست که عاشق کامواخریدن شدم و بافتنی هم شده سرگرمی پاییزی ام .اینطوری حداقل از دل گیری شبهای طولانی پاییز کم میشه .یه کلاه برای حبه بافتم و سین هم حسودیش شد و گفت یکی هم برای من باید ببافی .دارم کلاه سین را می بافم .هر وقت روابط حسنه است کلاه هی قد میکشد ، به محض اینکه س...