خوشمزه من - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 5:51
مامان ها روزی چند بار هوس می کنند بچه هاشون رو قورت بدند ؟زیاد ،،، یکی از اون چند بارها وقتیه که حبه وامیسته روبه روی آینه و برای اونی که توی آینه است - خودش - ادا در میاره ، داد میکشه سرش ، زبون درازی می کنه براش و گاهی می خنده بهش !
کیلویی چند ؟ - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 5:51
توی سکوت دلنشین بعد ازظهر های تابستانی که بچه خوابیده و بابای بچه هم سرکار است ، هیچ چیزی لذت بخش تر از این نیست که دراز بکشی توی اتاق و یک کتاب خوب مثل کلیدر دست بگیری برای خواندن و فکر کنی محمود دولت آبادی اینهمه کلمه را از کجا آورده و کنار هم چیده ،،، به شرطی که وانتی های عزیز جان هم که " لوبیا "...
چقدر خوب ... - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 15:36
چقدر خوب که خدا هست وگرنه ما با اینهمه حرف توی دلمان که نمی توانستیم به کسی بگوییمش چکار می کردیم .کجا می بردیم حرفهایمان را ؟آدمها هر چقدر سنگ صبور باشند ، هر چقدر که گوش باشند و قضاوت نکنند و بشنوند فقط ، وقتی کاری از دستشان بر نیاید ، درد دل کردن پیش شان چه سود دارد ؟نماز ظهر و عصر را که خواندم ،...
امروز ... - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 15:36
سال گذشته دقیقا روز سالگرد عروسی مان یک بگومگوی حسابی و پشت بندش قهر یک روزه با سین داشتیم ؛ امروزکه دیروزش سالگرد عقدمان بود هممم. شدت بگو مگوهای امروزمان بیشتر از سال گذشته بود ، خود صبور و آرامم رفته بود یک گوشه نشسته بود به تماشا و آن یکی حرفهای قلمبه شده را میزد توی سر و صورت سین ، سین هم مثل ه...
ماجرای من و گوشی من را پایان نیست انگار - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 15:36
اگر بگویم از صبح که بلند شده ام ، تا الان که اینها را می نویسم ، گوشی دست نگرفته ام باورتان می شود ؟ به جااان خودم !خودم هم باورم نمی شود . از صبح تمام حواسم به حبه و بازی کردن و وقت گذاشتن برای او بوده ،،، گوشی را هم گذاشته بودم توی اتاق و هربار که وسوسه میشدم بروم سراغش و یک نگاهی به تلگرام بینداز...
نکن بچه ! - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 15:36
مشکل من این روزها با حبه بد غذا بودنش نیست ، که هربار لقمه می گذارم دهنش خدا خدا کنم که لقمه را ندهد بیرون ، حتی با این قضیه که سه ی بعد از نصفه شب بلند شود و دیگر نخوابد هم ، که همان موقع بخواهد کتانی های آبی اش را پایش کنم و با چشم های خوابالو مجبورم کند با او توپ بازی کنم .با دیر خوابیدن و کم خوا...
پسر کو ندارد نشان از پدر - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 15:36
مادر شوهر جان ِجانان تعریف میکرد یه بار پدر شوهرجان به مدت یکماه باهاش قهر کرده ، به گمونم سین می خواد رکورد پدرش را بزنه :)بعله ،،،از این روست که به دخترهای مجرد همیشه توصیه کرده و می کنم که قبل از شناخت آقای خواستگار ، پدرشون را کشف و بررسی نمایند!
خوشبختی - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:42
خوشبختی چیز عجیب غریبی نیست که خیلی هایمان دنبالش می گردیم و پیدایش نمی کنیم .فقط کافی ست از خدا بخواهی ؛ از خدا بخواهی که نعمت خوب دیدن را ارزانی ات کند ، کنار آمدن با خوب و بد زندگی را یادت بدهد ، چشم و دلت را روشن کند به بزرگ دیدن داشته هایت ،یادت بدهد که چطور وقتی دلت بازیگوشی کرد و سرک کشید به ...
شیوه خودم - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:42
دفتر برنامه ریزی را فرستاده ام مرخصی ، گفته بودم بهتان که از پارسال این دفتر را گذاشتم برای برنامه ریزی و کارهای خانه را تقسیم کردم بین روزهای هفته ،مثلا چهارشنبه ها روز جاروبرقی بود و روزهای زوج روز آشپزخانه که گاز پاک می کردم و یخچال تکانی داشتم و اینها ...بعد دیدم این برنامه با شرایط روحی خودم و ...
در صبح جمعه چه گذشت ؟ - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:42
دست حسنی تنبل وجودم را گرفتم بلندش کردم و با هم دیگه خوش خوشانک رفتیم نونوایی ،بسته بود !! از پسره مغازه کناریش می پرسم : همیشه جمعه ها بسته است ؟میگه نه جمعه ها صبح باز می کرد امروز نمی دونم چرا نیومده !! من هیچ ،من نگاه ،من تشنه به خون نونوایی سنگکی محله مون !
از مزایای مادر بودن - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:42
مادر که باشی فقط باید مادر باشی نه چیز دیگر ، غمگین و افسرده نباشی ، خوابالو نباشی ، مریض نباشی؛ کافیست یک ربع بیشتر بخواهی بخوابی و چشمهایت از زور خواب باز نشوند ، بچه می آید بالای سرت به نق و نوق و گریه و دستت را می گیرد و بلندت می کند، که چی ؟ که برویم من بچگی کنم و تو مادری ، زانوی غم بغل گرفتن ...
هیییی روزگار ! - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:42
مادر بزرگ پدری ام مهمان مامانم اینهاست .مامان صبح زنگ زد که ما بعدازظهر می خواهیم برویم جایی و تو بیا پیش مامان بزرگ بمان که تنها نباشد .با حبه آمده ایم اینجا و مامان اینها که رفتند مامان بزرگه گفت : یاخچی قالیر، آقلامیر !یعنی که چه خوب حبه پیش تو می ماند و گریه نمی کند !بعدتر که به حبه گفت برو پیش ...
مامان بزرگم میگه ... - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:42
قدیمی ها می گفتند بچه رو که زیاد دعوا بکنی سرتق میشه ، مادر بزرگ درونم میگه شوهر هم همینه ، بچه است ، زیاد که باهاش قهر بکنی و اخم و تخم کنی براش عادی میشه ، دیگه ککش هم نمی گزه که دلخور هستی یا نه ، می گه ننه ! کوپن اخم و تخم و قهرت رو الکی خرج نکن . دیدی شوهرت یه حرف بد زد یه نمه ! خودت را گرفته ن...
وقت نشد ! - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:42
حبه که خوابید یک حمام حسابی رفتم از آن حمام ها که بچگی هایمان می رفتیم و زیر پایمان پیر میشد فقط مانده بود انار دان شده ببرم بخورم و لنگ بپوشم و یک نفر بیاید مشت و مالم بدهد :)قدیمی ها عجب حوصله ای داشتند ، چقدر وقت داشتند که حمام هایشان آنقدر طولانی میشد آن وقت ما با اینهمه ماشین که دور و برمان ظرف...
برای خودم - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:42
فکر کن نشسته ای روی یک دوچرخه ثابت و هی رکاب میزنی ، آخرش که چی ؟ همان جایی که هستی می مانی با ته مانده خستگی تن و بدنت . زندگی ای که تویش یله و رها و بی قید باشی جوری که هر کااار دلت خواست انجام بدهی ، هر وقت دلت خواست بخوابی و بیدار شوی ، تا هر وقت دلت خواست بنشینی پای نت و تی وی و گوشی دست بگیری ...
از روزهای زندگی - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:42
آشپزخانه ای دارم بی نهایت بهم ریخته که حاصل یک هفته تنبلی ست و عروسی دیشب ، باید ظرف بشورم و چایی دم کنم برای عصرانه ، سین که بیدار شد آشپزخانه را جارو برقی بکشم . همین جا هووی دیگرم را معرفی کنم خدمتتان ...خواب ...هر چقدر از عشق و علاقه بین ایشان و سین گفته باشم کم است ، از دو و نیم خوابیده و اگر س...
خونه و زندگیم - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 21:22
نمی دانم همه زنهای متاهل این حس را تجربه کرده و می کنند یا فقط من این گونه ام ؟هر چه می گذرد تعلق خاطرم به اینجایی که هستم ،به خانه و زندگی ام بیشتر و بیشتر میشود .آنقدر زیاد که هیچ کجا آرام و قرار ندارم حتی توی خانه پدری که بهترین جای دنیاست اما آنجا انگار غریبه ام ، مهمانی هستم که زیاده از حد که ب
نه گفتن - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 21:22
قدرت " نه " گفتن دارید ؟ یا مثل من هستید که همیشه سعی می کنم تا جایی که میشه نه نگم و وقتی که مثل امروز جرات میکنم و" نه " می گم تمام وجودم را عذاب وجدان میگیره .عذاب وجدان اینکه دلش را شکستم با نه گفتنم ، ناراحتش کردم و ترس از اینکه پشت سرم
ایییییششش - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 21:22
افتخار آشنایی با همسایه فضول را نداشتم تا به حال که بحمدالله سر شبی این آشنایی حاصل شد .با حبه دم در منتظر سین بودیم که خانم همسایه با دختر بچه همسن و سال حبه از آن حوالی رد شدند و بچه ها به زبان خودشان ایستادند به احوالپرسی و من هم تعارف کردم که بفرمایید تو و دیدم خانم همسایه از اومد نیومد تعارف ،
نگرانی و دیگر هیچ - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 21:22
نشسته ایم توی داروخانه و منتظریم تا داروهای حبه را بگیریم .حبه بغل سین است و من با مرورگر گوشی سرچ میکنم "رشد زیاد دور سر بچه " و با دیدن چیزهایی که نوشته ،،،نه ،،،نمی خواهم به هیچ کدامشان فکر کنم .آورده بودیمش برای بی اشتهایی اش ،یکی دوماهی هست که وزن نگرفته حالا هم خانم دکتر نمودارش را دید و گفت ر...

برچسب‌های مرتبط

چطوری لب بگیریم | چطور جذاب باشیم | چطوری از عقب بکنیم | مستند من اینجا هنوز دلتنگم | دانلود من اینجا هنوز دلتنگم | برنامه من اینجا هنوز دلتنگم | از زندگی چی می خوام | نمی دونم از زندگی چی می خوام | من از زندگی چی می خوام |